يرما، به معني بي بار و بي ثمر، باير و سترون است.

1-   مدتي بود از ديدن نمايش هاي عجيب و غريب در تالار مولوي و سالن هاي متنوع تئاتر شهر دل خوشي نداشتم. به ندرت حتي مي توانستي نمايش متوسطي رو ببيني كه دست كم در يك وجهش جذاب و خيره كننده باشه و به آينده ي تئاتر و هنرمندان اين عرصه اميدوارت كنه. با وجودي كه من به تمام استعدادهاي جوان حاضر در اين عرصه اميدوارم، اما مدتي بود كمي سر خورده بودم از اين نمايش هاي رنگارنگ و متفاوت، بي ثمر و سترون. اما يك شنبه شب، ديدن اجراي "يرما" نوشته ي "لوركا" با دراماتورژي و كارگرداني "رضا گوران" بسيار اميدوار كننده و قابل قبول بود. در سالن سايه، ساعت 8:15 به همراه تعدادي از دوستان عزيزم 70 دقيقه ي دلنشين را با ديدن نمايش سپري كردم.

2-   متن نمايش نامه را سال ها پيش خوانده بودم. متن شخصيت هاي بسياري داشت و بايد اعتراف كنم هيچ وقت اين سه نمايش نامه ي لوركا را دوست نداشتم (يرما، خانه ي برناردا آلبا و عروسي خون). لوركا، بدون شك از بزرگترين شاعران اسپانياست كه با همت احمد شاملو آثارش در ايران به فارسي برگردانده شده و علاقه مندان بسياري پيدا كرده است. هر وقت به نمايش نامه ي يرما فكر مي كردم به نظرم نمي شد آن را به فضاي معاصر و روز بذل كرد. چرا كه انگار براي فضاي روستايي و سنتي اسپانيا نوشته شده بود. زني روستايي كه نداشتن بچه و وجود سنت هاي خشك و تعصب هاي سخت گيرانه به تدريج او را به مرز جنون مي رساند تا همسرش را به قتل مي رساند.

3-   اما آقاي گوران با چند تمهيد خوب توانسته بود، نمايش را براي نسل امروز مخاطبان ايراني باور پذير كند. گوران بخش هايي از نمايش را نگه داشته بود، شخصيت ها (تيپ هاي فراوان) نمايش را حذف كرده و متن را به يك فضاي مي نيمال و استيليزه تبديل كرده بود. تنها چند شخصيت اصلي باقي بودند و اضافه كردن چند شخصيت ديگر كه بسيار اجراي نمايش را به روز و برخوردار از لايه هاي روان شناختي كرده بود. يرماي مرد (كه اشكان صادقي عهده دار اجراي نقشش بود)، وجه مردانه ي يرما "آنيموس" بود. كه منطبق بر تئوري هاي يونگي صورت گرفته بود و همين طور وجود سه پاره ي يرما، كه با نگاهي به نظريات فرويد صورت گرفته بود. طراحي صحنه بسيار به ايده هاي مي نيماليستي متن نزديك بود و از اين حيث سهم به سزايي در ايجاد وحدت فرمي بين متن و اجرا داشت. طراحي صحنه، در طراحي ميزانسن هاي ساده و انتزاعي نيز بسيار موثر واقع شده بود.

4-   در سايت ايران تئاتر خواندم كه آقاي گوران اصل متن را نابود كرده و از يرماي لوركا چيزي باق نگذاشته است. من اما به كل با اين تصور مخالفم، واقعا يك دراماتورژ تا كجا آزاد است كه يك متن را مطابق نگاهش تغيير دهد، نمي دانم و تصور مي كنم حتي نبايد برايش مقياسي صادر كرد و مهم اين است كه اين يرماي معاصر ماست. باور كنيد بسياري از تماشاگران نمايش، آن را با پوست و خونشان لمس كردند، باور كردند و لذت بردند. وجه آنيموس گونه ي يرما و وجوه سه پاره ي او، موافقم كه در سطح بود، اما كاملا باور پذير و نمايان گر درونش و مكمل آن ها بازي بسيار درخشان خانم سهيلا گلستاني در نقش يرما. به صليب كشيده شدن ها در نمايش به هيچ عنوان سطحي و خارج از متن اصلي نبود بر طبق ادعاهايي كه بعد از اجرا در جشنواره، در يادداشتي خواندم. در متن نمايش، اشارتي صريح به آن وجود داشت. جايي كه ماريا به يرما مي گويد: تو چه درد و رنجي رو تحمل مي كني! زخم هاي حضرت مسيحو يادت بيار! (سه نمايشنامه، لوركا، ترجمه ي شاملو، نشر چشمه، زمستان 80، صفحه 188)

5-   درباره ي اجرا، گوران سه شخصيت زن را به جاي لوركا گذاشته بود، من مي خواهم ادعا كنم اين ها واكنش گرهاي روان يرما هستند. در واقع با اين تمهيد ضمير ناخودآگاه يرما در معرض ديد بيننده قرار مي گرفت. نهاد او كه متاثر از اصل لذت است) و يكي از دو شخصيت همراه يرما بود. نهاد بي پروا بود و از ارتباط يرما با ويكتور) حمايت مي كرد. نهاد هماني بود كه سيب را گاز زد و وجه ديگر به آن فقط نگاه كرد. فرخود (كه متاثر از اصل اخلاقي است) يكي ديگر از بازيگران زن بود كه پر از نهي هاي اخلاقي بود، در كنار يرما حضور داشت و حالات و احساس هايي مخالف نسبت به پاره ي ديگر داشت. نمونه ي بارز گاز زدن سيب بود، كه وجه نهادي يرما آن را گاز زد و وجه فراخود آن را فقط نگاه كرد. اما بين اين دو خود (با بازي خانم سهيلا گلستاني) نيز وجود داشت، خود يا به قول روان كاوان ايگو متاثر از اصل واقعيت است. زماني كه تعادل بين اين دو (نهاد و فراخود) از بين مي رود شخص دچار بيماري مي شود. در يرما اين فرخود است كه هميشه برتر است. فراخود از سنت ها و آيين هاي آبا و اجدادي مي آيد. هماني كه يرما به خوان مي گويد: تو فكر كردي فقط تويي كه آبرو داري؟

در واقع فراخود يرما او را به سوي نابودي مي كشاند تا جايي كه ديگر نهاد و لذتي كه بسيار خواهانش است مي ميرد و آن وقت اين انسان نا متعادل دست به كاري ديوانه وار مي زند و همسرش را به قتل مي رساند. يكي ديگر از اتفاقات خوب نمايش به تصوير كشيدن خواب هاي يرماست. اين روياها در جاهايي واقعا با استادي اجرا شده و به تدريج بر حجم آن ها و پيچيدگي شان نيز افزوده مي شود تا جايي كه در بخش هايي مرز بين واقعيت و رويا از بين مي رود. اين اتفاق به قدري مناسب در اجرا جا افتاده كه مي توان درك كرد يرما چگونه در طي اين روياها به انساني روان پريش بدل مي شود و در پايان با آن اتفاق اتفاق هولناك روبه رو مي شويم. شخص روان پريش مرز بين واقعيت و رويا را تشخيص نمي دهد و همين امر او را به كارهاي خشن و جنايت مي كشاند. روياهاي يرما كه همگي نشان از سركوب ميل او در واقعيت است در خواب به طرق مختلف سر بر مي آورند و آن ميل و آرزوي كام نيافته اش را به سطح مي آورد و در معرض ديد تماشاگران قرار مي دهد. نكته ديگر صحبت از كودكي است. هم يرما، هم خوان و هم ويكتور در بخش هايي از نمايش از كودكي خود مي گويند. از پدرانشان مي گويند و بدين طريق باز هم نمايش و متن ايده هاي روان كاوانه اش را تكميل تر مي كند. يرما، از خشونت پدرش مي گويد و ....، با ارائه اين اطلاعات، تماشاگر بيشتر از قبل به اعماق ذهن شخصيت ها رهنمون مي شود.

6-   يونگ اعتقاد دارد هر انساني روانش شامل دو وجه مردانه (آنيموس) و زنانه (آنيما) است. در واقع يك زن وجهي مردانه در ناخودآگاهش به همراه دارد و همين طور يك مرد وجهي زنانه را در اعماق درون خود پنهان دارد. در اين نمايش علاوه بر ايده هاي فرويدي كه در بالا به آن اشاره كردم كه بسيار با متن و اجرا هم خوان بود. اين ايده ي يونگ هم حضور داشت (و بايد بگويم مي توان نمايش را بر اساس نقد كهن الگويي هم قرائت كرد)، هر چند به نظرم كمي سطحي و نمايان تر بود و وجه مردانه ي يرما به او پرخاش مي كرد و از او مي خواست به هر نحوي به خواسته اش كه رسيدن به بچه بود برسد و در واقع وجه زنانه در جنگ و نزاعي پياپي با وجه مردانه اش بود.

7-   نكته ي مهم ديگر و راستش مهم ترين نكته از نظر من، بازي بسيار حيرت انگيز و خيره كننده ي خانم سهيلا گلستاني در نقش يرما بود.به جرات مي گويم كه نمايش بدون بازي خانم اين بانوي زيبا و توانمند برايم قابل تصور نبود. بازي خواب هاي يرما كار درخشان و پر مرارتي بود كه تنها از عهده خانم گلستاني ساخته بود. احساس مي كنم هر كسي مي توانست با يرما هم ذات پنداري كند و اين علاوه بر متن مناسب به خاطر بازي بسيار عالي خانم گلستاني بود. بين بازيگران تئاتر واقعا مي توان استعدادهاي فراواني يافت (مثل خسرو محمودي كه هنوز بازي زيبايش را در "در انتظار گودو" به خاطر دارم) و امروز خانم گلستاني كه فكر مي كنم از بهترين هاي آينده ي تئاتر ما خواهند بود.