متنهایی برای هیچ 3
یادداشتهایی دربارهی فیلمهای جشنوارهی سیودوم
روز سوم
شهابی از جنس نور ( ● )
هفتمین فیلم جشنواره، ناگوارترینِ آنها بود. این سینمای سفارشیِ پرت و پلا مخلوق عجیب و غریبی است. معلوم نیست چرا عدهای جمع میشوند، به لبنان میروند، هزینه میکنند تا چنین فیلمهای بی سر و ته و عذابآوری بسازند. یک فیلمساز ایرانی برای ساختِ فیلمی مستند دربارهی امدادهای غیبی جنگِ سیوسه روزه به لبنان میرود. او با کمک دوست مسیحیِ فلسطینیاش به جمعآوری اطلاعات در این باره میپردازد. در یک بمبگذاری نویسنده و محققی به قتل میرسد، کسی که انگار دربارهی امدادهای غیبی تحقیق میکرده و در نهایت با جنایتکاران سوری مواجه میشویم. و بعد با امداد غیبی فیلمساز ایرانی نجات پیدا میکند. یعنی فکر میکنم هیچ بخشِ فیلم به هیچ بخش دیگرش ارتباطی ندارد. دربارهی تصاویرِ تلویزیونی و شلختهی فیلم هم چیزی نمیگویم.
نکتهی مهمی که میخواهم اینجا به آن اشاره کنم، دربارهی برخی از فیلمهای جشنواره است. مخصوصن آن دستهای که تصمیم دارند فضایی تبلیغاتی و ایدئولوژیک را ایجاد کنند، در این شرایط بیشترشان به ضد خودشان بدل میشوند. با پرداختهای نسنجیده و مستقیم به موضوع و دادن پیامهای صریح و سرراست سعی میکنند، ایدههای خود را به فیلم حقنه کنند. همین کار دقیقن کارکردی معکوس مییابد. البته نابلدی و مهارت نداشتن و نشناختن سینما را هم معمولن به اینها اضافه کنید. در این صورت میتوان تصور کرد با چه آثاری بر پرده مواجه خواهید بود! این فیلمهای سفارشی ایدئولوژیک دولتی از مهمترین فیلمهایی هستند که در کلیتشان وارونه جلوه میکنند. فیلمهای ملک سلیمان، استرداد، شهابی از جنس نور و فیلمهای زیاد دیگری همه در این دسته جای میگیرند.

فصل فراموشی فریبا ( ● )
فصل فراموشی فریبا جزو بسیار فیلمهای ایرانی است که همه ساله ساخته میشوند، دیده نمیشوند و حیاتشان به سرعت پایان میپذیرد. فکر میکنم پیش از این هم چنین موضوعی در سینمای ایران دستمایهی آثار فیلمسازان برجسته قرارگرفته است. فکر میکنم «سارا» داریوش مهرجویی چنین ایدهای دارد، همینطور «سگکشی» بهرام بیضایی. زنی که در نبود شوهرش مشغول به کار سخت میشود و در نهایت هم از طرف شوهر به او بیتوجهی میشود. اینبار زنِ جوانِ زیبا و دلربای فیلم باوجودیکه پیشینهی خوبی ندارد، تمام سختیها و تحقیرها را تحمل میکند و به قولی که به شوهرش داده وفادار میماند. او بر روی وانت شوهرش کار میکند تا هزینههای درمانی و ترخیص شوهرش را پرداخت کند. نکتهی بامزهی فیلم زمانی است که شخصیت شوهرِ قطع نخاع شده، همچنان بر روی تختِ بیمارستان، اقتدار خود را حفظ کرده و زن مثل بنده و بردهای به او پاسخ میدهد و دستوراتاش را اجرا میکند. (شخصیتِ شکاک و مقتدرِ شوهر، زن را حبس میکرده و کتک میزده است.) حتی انهدام فیگور مرد هیچ تغییری در فضای این زوج نداده است. زن بعد از کار کردنهای فراوان، شوهرش را از دست میدهد.شوهرش به خانهی پدریاش باز میگردد. و زن هم تصمیم میگیرد زندگیاش را ترک کند و به راهِ دیگری رود. راستش پایان فیلم به قدری باسمهای سمبل شده که هیچ کدام از اتفاقات پایانی ربطِ منطقی به فیلم ندارند. آن دعوای پایانی مادر و خواهر شوهرها با فریبا، بعد ناپدید شدن شوهر و در پایان ترک کردن فریبا جز اینکه سوالهای ما را از فیلمنامهنویس بیشتر کند، نتیجهی دیگری ندارد. باور کنید تحمل این حجم فیلمهای بیسر و ته کار بسیار سختی است.

امروز ( * )
آخرین ساختهی رضا میرکریمی همکاری دوبارهای است با شادمهر راستین در نوشتن فیلمنامه. اولین همکاریشان در فیلم «به همین سادگی» بود. همان فیلمی که شخصن اعتقاد دارم با بقیهی آثار میرکریمی فاصله دارد و در جهان سینمای میرکریمی تا اندازهای تک افتاده است. آثارِ رضا میرکریمی همیشه فیلمهایی با سروشکل مناسب بودهاند. اما همیشه سرشارند از مفاهیم ایدئولوژیک. این یکی هم خیلی شبیه فیلمهای دیگر است. اما «امروز» بیشتر از سایر فیلمهای میرکریمی به نماد وابسته است. گفتوگوها کمتر شده، تنها کُدهای کوچکی به مخاطب داده میشود اما حجم نمادها بیشتر شده است. شخصیت اصلی فیلم پرویز پرستویی است. در راه رفتن مشکل دارد. کم حرف است. می فهمیم آدم جنگ بوده. مشکل پایش از دوران جنگ بوده. رانندهی تاکسی است. ناگهان زنی باردار سوار تاکسیاش میشود. به ناچار او را به بیمارستان میبرد. وقتی با شوهر زن (زن شوهر رسمی ندارد. و اسم هیچ مردی در شناسنامهاش نیست.) اشتباهی گرفته میشود، ابتدا قصد دارد از بازی فرار کند، اما ناگهان تصمیم میگیرد دوباره وارد بازی شود. به نظر میرسد شخصیت کم حرف راننده تاکسی با بازی پرویز پرستویی در یک لحظه تصمیماش عوض میشود و احساس تکلیف میکند. بچه به دنیا میآید و مادرش (با بازی سهیلا گلستانی) میمیرد. رانندهی تاکسی بچه را از بیمارستان میدزدد و از مسیرِ قدیمی بیمارستان، مسیری که در دوران جنگ فعال بوده فرار میکند.طراحی مسیر قدیمی بیمارستان بسیار شبیه فضاهای کلیشهای فیلمهای جنگی است.لامپ مهتابی که قطع و وصل میشود. بیمارستانی که تمام وسایلاش روی هم ریخته شده ظاهرن باید تداعی کنندهي فضای دوران جنگ باشد. در راه فرار زمانی که به بالای بوم میرسد. از فراز بوم یک پادگان نظامی را میبینیم که نیروهایاش در حال تمرین صبحگاهی هستند. از پلههای پایین میآییم و تاکسی را میبینیم وسط تعدادِ زیادی کهنههای سفید. و در پایان بچه تازه به دنیا آمده درون ساکی است که رانندهی تاکسی با خودش آورده. در ساک را باز میکند برای اینکه ما هم بچه را ببینیم.
فکر میکنم لازم به گفتن نیست که این داستان باورپذیر نیست. شخصی که انگار بر اساس تکلیف میماند و در پایان هم بچه و پروندهاش را از بیمارستان میدزدد. انگار دختری که متولد شده با گذشتن از مهمترین تاریخ مقطع بعد از انقلاب، با گذشتن از مسیری که نمادی از آن دوران است. فصل دیگری است از آیندهی ایران. ایرانی که امروز سرشار از دعوا و درگیری است. هیچکس دیگری را باور ندارد، حتی آدمهای جنگ هم غریبهها و جدا افتادههایی بیش نیستند. اما میرکریمی همچنان شعار میدهد. به نسل فرزندان بعدی این آب و خاک امیدوار است. مثل همیشه از حجم ایدههای ناساز فیلمهای میرکریمی متعجب میشوم. هرچند میرکریمی همچنان امیدوار است. امیدی ایدهآلیستی به دور از وقایع موجود.
![]()